Sunday, March 30, 2014

سخنی کوتاه با گروه جیش العدل! 
بی‌ مقدمه به سخن آغاز می‌کنم، چرا که همین انتخاب این نام ارتشی که عدل پایان آن است نشان از عدالت گرایی شما دارد، 
حال بگویید شما با کدام عدالت تصمیم به کشتن کسی‌ میگیرید که خود او هم چون شما قربانی این نظام خونخوار است؟ 
باور کنید که تک‌ تک‌ آن مرزبانان و بسیاری از بسیجی‌‌ها و پاسداران دلشان از دست این نظام خون است! و به دنبال موقیعتی هستند تا به جبهه‌ی ملت بازگردند و در راه دفاع از میهن و مردم خود جان دهند! 
به اسارت گرفتن یک مقوله است و در نبرد مجبور به کشتن دشمن یا فرد مقابل شدن هم یک مقوله!... 
اما کشتن اسیر مقوله‌ای دیگریست که این سومی در هیچ منطقی‌ نمی‌گنجد!... 
من خود سرباز بودم و در دو جبهه‌ی جنوب و غرب از میهنم دفاع می‌کردم، اما بیزار از همین نظامی بودم که دشمن شما و من و میهن و فرهنگ ماست!... پس با این منطق شما اگر گرفتارتان می‌گشتم باید به دست دوست و هم عقیده و هم سنگرم کشته میشدم؟
آیا نام این کار عدالت است؟
جمهوری اسلامی را نمیتوان از بیرون مرزها یا در راس مرزها نابود ساخت که مبارزه‌ی حقیقی‌ در دل‌ ایران و در قلب تهران و شهرهای بزرگ صورت می‌گیرد!... چرا که از چند سال پیشتر نظام تصمیم گرفته است تا ارتش را در مرزها و بسیج و پاسداران را در شهرها مستقر سازد تا امنیت نظام حفظ گردد! و همین تصمیم نشان از آن دارد که ارتش هنوز میتواند بر ضد این نظام غیر ایرانی‌ در بزنگاه برخیزد و بسیار زودتر از سپاه به مردم بپیوندد!... 
پس اگر شما مبارزان راستین هستید باید که به درون شهرها آمده و کس یا کسانی‌ را که دستشان به خون مردم آغشته است به سزای اعمال خویش برسانید و نه در مرزها آنهم با سربازان یا ارتشیان که خود بیشتر از من و شما اسیر این نظام هستند!
شما با این اعمال نه تنها حمایت ملت ایران را کسب نمیکنید که حمایت حامیان کنونی خود را هم از دست می‌دهید و در حقیقت نظام و سران جنایتکار آن را در جایگاهی‌ بهتر از اکنون مینشانید!... 
و با این کار این اندیشه را به ملت ایران القا می‌کنید که واقعا شما در کدام سمت این ماجرا‌ ایستاده‌اید؟... 
ترفندهای جمهوری اسلامی در طول این سی‌ و پنج سال کم نبوده‌اند! و امروز ملت ایران با خود می‌‌اندیشد که آیا این ماجرای خونین هم بازی دیگریست که خود نظام به راه انداخته است؟... 
برای آنکه به ملت ایران ثابت کنید که ساخته و پرداخته‌ی دست نظام جمهوری اسلامی نیستید از همکنون اعلان نمایید که دیگر هیچ اسیری را نخواهید کشت و از خانواده‌ی اسیر به قتل رسیده صمیمانه پوزش بخواهید و همینطور از درگاه ملت بزرگ ایران که نمی‌خواهد برای رسیدن به حق خود دست به ناحقی و بی‌ عدالتی بزند! 
پاینده باد مبارزه‌ی انسانی‌ و عاری از خشونت با نظام غیر انسانی‌ جمهوری اسلامی حاکم بر ایران! 
مجید رحیمی ۳۰ مارچ ۲۰۱۴ مونیخ 
گفتگویی دلنشین با فرامرز اصلانی!! 
در طول کار ژورنالیستی با بسیاری از نام آوران صحنه‌ی هنر، سیاست، اقتصاد و غیره مصاحبه‌های جالبی‌ داشتم، چه در زمانی‌ که مسئول ماهنامه‌ی آشنا در شهر مونیخ بودم و چه در همکاری با کیهان لندن، نیمروز و دیگر نشریات اروپا و آمریکا، و چه هنگامی که مجری برنامه‌های تلویزیونی 
" جای سخن از هر دری با شاپور فرخزاد" 
یا " صدای آشنا با مجید رحیمی" بودم همواره از این گفتگوها بسیار لذت می‌بردم، 
اما در میان این مصاحبه‌ها تعداد انگشت شماری شخصیت وجود داشتند که گفتگو با آنها برایم از جنس دیگری بود و میتوانم بگویم در حقیقت مصاحبه نبود، تو گوئی کنار آتش نشسته‌ای و با دوستی سفره‌ی دل‌ باز کرده‌ای و هر آنچه در دل‌ است بر زبان می‌‌آوری... 
شما را به دیدن این گفتگو از این جنس با فرامرز اصلانی دعوت می‌کنم! 
پوزش برای نامرغوب بودن تصویر، که علتش هم گمان می‌کنم از اسکایپ باشد و دیگری از کارکرد استودیو در آمریکا! چرا که هر دوی ما با اسکایپ روی خط بودیم و دخالت یا کنترلی در مرغوبیت چگونه روی آنتن رفتن این مصاحبه نداشتیم! 

Saturday, March 29, 2014

زیباترین ترانه‌ی زندگی‌ من!!
میگویند: 
کودک تا سن دوازده سالگی پدر و مادر خود را قویترین، باهوشترین، داناترین، شجاعترین و خلاصه همه‌ی ترین های دیگر میداند!.. 
اما از این سن به بالا تمام آن‌ ترین‌ها را که برای پدر و مادر خود میدانست حال در خود میبیند!!
دخترم شیرین زمانی‌ که پنجساله بود و امروز چهارده سال دارد، روزی از من در باره‌ی مرگ و چگونه بودن حال و روز ما در بعد از مردن پرسید ...
سپس مکثی کرد و با همان زبان شیرین و کودکانه‌اش با صدای کمی‌ آهسته تر ادامه داد: پاپا ژون ( بابا جون ) آیا تو هم میمری؟!
شیرین از مادر آلمانی‌ است به همین خاطر هم بسیاری واژه‌های فارسی را نمیتواند درست بیان کند...
با شنیدن این سوال صدای خنده‌هایم در فضای خانه پیچید چرا که طرح چنین سوالی آن هم از سوی کودکی پنج ساله برایم آنچنان جذابیت داشت که این کودک اینچنین به محیط اطراف خود و زندگی‌ و آینده می‌‌اندیشد و سپس آنکه من به عنوان پدر برایش از چنان اهمیتی برخوردارم که او حتی به نبود و مرگ من هم می‌‌اندیشد!! 
و این آرزوی هر پدر و مادری است که فرزندش وی را در گوشه‌ای از ذهنش جای دهد...
شیرین من هم شاید مرا به قول مادر بزرگم " نمیرالمومنین " میپنداشت!!..
طرح این سوال اما با تمام زیبائیش مرا به اعماق دوران کودکی‌ام برد، به روزگاری که هرگاه از معلم دینی که خود این موضوع را در کلاس درس طرح میکرد در باره‌ی پس از مرگ میپرسیدیم او از به سراغمان آمدن مارها و عقرب‌ها و بسیاری دیگر از جانوران موذی و نیز از انکر و منکر میگفت که می‌آیند و می‌پرسند و باز می‌پرسند و اگر پاسخ ندهی وای بر احوالت ... 
و من حیران میماندم که وقتی‌ خداوند از تمامی‌ اعمال ما با خبر است این پرسش‌ها دیگر برای چیست؟! 
اما در همان زمان‌ها باز شنیده بودیم که مرگ نوعی تولد است و من با
خود می‌‌اندیشیدم اگر چنین است! ما که هرگز نوزادی که تازه به دنیا می‌‌آید را نه غرق سوال می‌کنیم و نه مار و عقرب به سر و رویش می‌‌اندازیم!!.. 
این دوگانگی‌های احمقانه مرا در همان دوران کودکی و نوجوانی سخت می‌‌آزرد و شاید همین ضدّ و نقیض‌ها بود که مرا به اندیشیدن وا میداشت که تا در سر کلاس همیشه حواسم جای دیگری باشد بغیر از در مدرسه و به درس معلم!! 
تعریف‌های آقای معلم دینی خواب از چشمانم ربوده بود و هر شب مرا به دیدن کابوس وامیداشت و گمان می‌کنم بسیاری از هم شاگردیهای من و شاید کل دانش آموزان آن دوران و همین دوران چنین حالت آن روز مرا داشتند و دارند... 
و همینطور دانش آموزان کشورهای اسلامی با داشتن چنین معلم‌های بدی هر شب دچار دیدن کابوس باشند!!...
بخود آمدم و به نگاه منتظر دخترم خیره شدم 
به آرامی او را که ظاهراً در کنار انتظار با وسایل بازی مشغول بود روی زانوی خود نشاندم و موهای طلاییش را نوازش کردم... 
سرش را بطرفم چرخاند و باز نگاهی‌ به چشمانم انداخت که یعنی‌: صبح شد!..
آخر این اصطلاح خود من است که هر گاه کسی‌ کاری را طول میدهد آن را از من میشنود! 
و حالا خودم در باسخ سوال دخترم باید اصطلاح خود را از نگاه وی بخوانم...
پس آغاز به سخن نموده و گفتم: 
ما از روح و جسم هستیم، جسم همین بدن ماست و روح دانستنیها و تواناییها و بسیاری موارد دیگر را در خود دارد یا بصورت تجربه به خود می‌‌افزاید تقریبا مانند این عروسک گویای تو که با آن بازی میکنی‌ با این تفاوت که این عروسک گفتنیهایش را کسی‌ ضبط کرده و در آن قرار داده است!... 
با این تفاوت که این عروسک نه میداند چه میگوید و نه این حرفها از اوست
این عروسک توانایی آموختن ندارد! 
اما هنگامی که خراب شود جسم پلاستیکی آن را ذوب میکنند و از آن چیز دیگری میسازند و دستگاه حافظه اگر خراب نباشد را به عروسک دیگری انتقال میدهند... ما آدمیان هم وقتی‌ میمیریم بدنمان به گردونه‌ی طبیت باز میگردد و روح مان به مرکز انرژی میرود که شاید خورشید باشد! و یا چیزی بزرگتر از خورشید که خورشید ما خود جزیی از آن است...
گویا برای دخترم قصه‌ی روح زیاد جالب نبود و از آن چیزی نمیپرسید اما موضوع جسم را زیر ذره بین برده و مدام در باره‌اش میپرسید که عاقبت جسم چه خواهد شد؟ 
به او گفتم :
چون ما جزیی از طبیعت هستیم به گردونه‌ی طبیعت باز میگردیم و از جسم ما گل، سبزه، گیاه و درخت میروید و ما اینچنین به زندگی‌ جسمانی خود در قالبی دیگر ادامه میدهیم... 
دخترم که حالا صحبت‌های مرا بهتر فهمیده بود با چشمان آبی مایل به سبزش که از تعجب بازتر شده بودند خیره مرا می‌نگریست...
لحظاتی گذشت و من لبخندی ملیح بر لبانش دیدم، علت لبخند را از او پرسیدم و او پاسخ داد: 
پاپا وقتی‌ که تو مردی، من اگر بدونم تو کدوم گل هستی‌ هر روز میام و بهت آب میدم تا همیشه باشی‌... 
اثر این جمله چنان در من خانه کرد که اشگ از چشمانم جاری ساخت و لبخند رضایت بر لبانم نشاند...
تا آن روز و تا امروز هنوز ترانه و شعری زیباتر از این جمله نشنیده و نشنیده‌ام ... او را به آغوش گرفتم و غرق بوسه‌اش ساختم و شیرین بی‌ آنکه بداند چرا بوسه بارانش می‌کنم گفت: حالا بیا با هم منچ بازی کنیم...
و این بازی که از همین کشور آلمان میاید با نام "منش ارگر دیش نیشت" معروف است که ترجمه‌ی فارسیش میشود: 
خودت رو ناراحت نکن !
مجید رحیمی ۲۰۱۰/۱۰/۳۱ مونیخ 

اولین دایناسور شبیه سازی شده بدنیا آمد...
با تزریق "دی ان ا" مربوط به یک دایناسور به تخم شتر مرغ توسط دانشمندان شهر لیور پول انگلیس این دایناسور متولد شد...
توضیحات بیشتر را از آدرس زیر پیگیری کنید!
http://news-hound.org/british-scientists-clone-dinosaur/

تو ثابت کن که انسانی‌!!
چه بیزارم از این جمله 
که پیوسته به گوش من 
بخواند هر کس و ناکس 
که من چون دیگران خواهم 
بدون دردسر عمرم 
برم پایان در آزادی 
بدینگونه نمیخواهم 
سیاسی آدمی‌ باشم! 
و گر بینی‌ سکوتم را 
دلیل آن همین باشد! 
و من پاسخ دهم هر دم 
 بدون گفتن حرفی‌
سیاسی بودنت یک سو 
تو ثابت کن که انسانی‌! 
مجید رحیمی ۲۹ مارچ ۲۰۱۴ مونیخ 

Monday, March 24, 2014

گفتگوی من با صدای رادیو اسرائیل
در مورد چرائی انتخاب نام هنری "شاپور فرخزاد"!! 

Sunday, March 23, 2014

گفتاری که حتما باید آنها را شنید و به اندیشه نشست! 
از مردی بیدار و دلسوز میهن!
پرویزصیاد - نوروز ۹۳ : گفتار اول، 
بحث نه چندان شیرین آمار