Monday, September 20, 2010



کریم بقال!!

امروز که سی‌ امین سالگرد جنگ ایران و عراق می‌باشد و در این جنگ
بیش از دو میلیون انسان جان باختند و بیش از این تعداد نیز مجروح و ناپدید
شدند و دو کشور هزاران میلیارد دلار خسارت سران احمق و کینه توز خود را
...پرداختند !! من نیز به عنوان سرباز وظیفه در سال‌های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۴ در
جبهه‌های جنوب و غرب بودم که از آن خاطرات بسیار تلخ ، غم‌انگیز و یا گاه
شیرینی‌ دارم که آنها را نوشته و بزودی بصورت داستانهای کوتاه در دست علاقمندان قرار
خواهم داد... یکی‌ از این داستان‌ها که همیشه با یاد کردن از آن و یا گاه
خواندنش برای دوستان اشک در حلقه ی چشمانم جمع می‌سازد داستان " کریم
بقال " است .... کریم راننده ی قرارگاه بود و میبایست علاوه بر رساندن
نامه‌ها گاهی افسران را نیز به نقاطی که می‌خواستند برساند ... به همین
منظور چون همیشه در تردد بود دوستانش به وی سفارش‌های خرید سیگار و دیگر
مایحتاج خود از گیلان غرب که دارای چند مغازه بود را میدادند و کریم به هر
طریق آن سفارش‌ها را فراهم میساخت و برای همین هم نام بقال را به وی داده
بودند ، نام اصلی‌ او دارابی بود ولی‌ این را کمتر کسی‌ میدانست و بسیاری
حتی گمان داشتند که بقال نام فامیل اوست ... کریم تنها پسر خانواده و
همینطور تنها نان آور خواهر کوچک و مادر پیرش بود چرا که پدرش چند سال
پیشتر از ساختمان محل کار فرو افتاده و جان سپرده بود و در حقیقت کریم
می‌بایست از خدمت نظام وظیفه معاف میشد ! اما دولت انقلابی کمتر به قانون
اهمیت قائل میشد و وی را به خدمت و سپس به جبهه فرستاده بودند و کریم
مجبور بود تمام فوق‌العاده جنگی خود را که در حقیقت پول خون ما سربازان
بود را برای کمک خرجی خانواده بفرستد ، البته این پول متفاوت بود و از
روزی ۵۳ تومان شروع میشد تا به روزی ۵۰۰ تومان هم میرسید ... فوق‌العاده
جنگی یا پول خون کریم ۵۳ تومان در روز بود ... روزی اما ناگهان شنیدیم که
کریم به قرارگاه باز نگشته ... این نهست ( غایب بودن در ارتش را نهست
میگویند ) به چند روز کشید و برای ما شکی باقی‌ نمانده بود که یکی‌ از این
جیپ‌های سوخته در دشت از آن کریم است ... منطقه ی بازی دراز و قصر شیرین
که عراقی‌ها روی بلندترین کوه مرزی مستقر بوده و ما را که در دشت بودیم سخت
زیر نظر داشتند قتلگاه بسیاری از جوانان این سرزمین بوده است که حتی
گویندگان رادیو همیشه از قله‌های خونین بازی دراز نام می‌بردند ... غم از
دست دادن دوست عزیزمان همه را به افسردگی کشانده بود ... کریم آن جوان
همیشه خندان دیگر در میان ما نبود ... تازه نامزد کرده و قصد داشت با دختر
مورد علاقه‌اش قصر زیبای عشق را بسازد ... از شوق رسیدن به پایان خدمت
در پوست نمیگنجید .. چند باری که عکس عشقش را به من نشان داده بود همیشه
در میگفت یادت نره که از همین الان به عروسی‌ ما دعوت هستی‌ ...
چند روزی باز گذشت و ما همچنان از کریم بی‌خبر بودیم تا آنکه ... سر و کله
ی کریم پیدا شد ... سالم ... خندان با یک بغل شیرینی‌ و آجیل و دیگر
مخلفات ... کریم کجا بودی ؟ کریم چرا خبر ندادی ؟ کریم تو که ما را کشتی‌
!!! بچه‌ها از شوق دیدارش بر سرش ریختند و به آغوشش گرفتند و بوسیدند و
حتی یکی‌ از دوستانمان گوش او را گرفته و مانند معلم‌ها می‌کشید و با خشم
و عشق میگفت ! چرا حرف توی این گوش‌ها نمیره ؟ چرا ما را اینقدر عذاب دادی
؟ و تمام اینها از محبت و عشقی‌ بود که بچه‌ها به هم داشتند ... کریم آغاز
به تعریف کرد که چون مخارج خانه زیاد بود و اجاره خانه بالا رفته بود مادر
و خواهرش قصد نقل مکان به خانه‌ای کوچکتر کرده بودند ولی‌ قدرت مالی
نداشتند تا مخارج وانت بار را برای این جابجایی بپردازند و کریم به سیم
آخر زده و با چیپ ارتش از جبهه به سوی تهران روان شده و با همان جیپ این نقل
مکان را به انجام رسانده و مجددا به جبهه باز گشته بود و همانگونه که از
شوق میخندید میگفت: توی را مسافر هم به همراه برده و پول بنزین را هم از
آنان تهیه کرده بود ... همین کار کریم باعث شد تا سختگیری‌ها در مورد وی
بیشتر گردد و زمان مشخص برای هر رفت و آمد وی تعیین گردد که اگر از آن
زمان بیشتر در تردد می‌بود با اضافه خدمت که کابوس هر سربازی است مجازات
میشد ... یک ماه به پایان خدمت کریم مانده بود و کریم دست از پا خطا
نمیکرد تا مبادا اضافه خدمت نصیبش نشود ... دو - سه هفته‌ای به همین منوال
گذشت تا روزی اما خبر رسید که کریم در جاده تصادف کرده و کشته شده است ...
هم وحشت و هم ناباوری در دلمان خانه کرد ... همراه با چند تن از دوستان به
محل حادثه رفتیم و جنازه‌ای را در زیر یک پتوی ارتشی دیدیم و همینطور آمبولانس ارتش که پیش از ما در محل حاضر شده بود ... لبه ی پتو را کنار زدم
و لبخند کریم را بر لبانش ماسیده دیدم ... به سرنوشت میخندید ؟ به این جنگ
ویرانگر ؟ یا به سران این نظام که میبایست خیلی‌ پیشترها جنگ را به پایان
می‌بردند ؟ ... کریم که نمیتوانست روی کسی‌ را زمین بیندازد در برابر
درخواست یکی‌ از دوستانش سعی‌ کرده بود تا با سرعت زیاد به گیلان غرب رفته و
سیگار درخواستی وی را فراهم سازد و چون جاده‌ها در جبهه به هیچ وجه
مهندسی‌ ساز نبودند ، کریم در سر یک پیچ فرمان از کف میبازد و با سنگی‌ نسبتا بزرگ تصادم کرده و از شیشه ی جلو به بیرون پرتاب شده و با سر به سنگ دیگری برخود می‌کند و در جا جان به جان آفرین میدهد !... کریم از این انقلاب و خمینی و این نظام بیزار بود و همیشه میگفت : کاش انقلاب نمی‌شد ... اما سپاه و بسیج هر کس را که در جبهه کشته میشد
فورا چون این عکس در جیبش عکس خمینی را قرار میداد و از جنازه عکس می‌گرفت تا به ملت بگوید که وی عشق خمینی و این نظام بوده !! این نظام از بنیان دروغگو و شیاد بوده است !!... مجید رحیمی - مونیخ


Saturday, September 18, 2010



ماهی‌ قرمز کوچولو گفت : نه !
من نمی‌خوام مثل این بقچه سیاه‌ها باشم
که روزی چند بار بقچه‌هاشون رو به هوا میکنند
و طوفان اجتماعی بوجود
میارند ...
من می‌خوام برم ، برم به اون دور دورها
ببینم کافرها چی‌
میگن ! آیا کافرها هم بقچه‌هاشون
مثل اینها سیاه و گنده هست ؟
ماهی‌ قرمز
کوچولو براه افتاد رفت و رفت
تا به شهر سبز روشنگری و آزادی رسید
و دید که
ایرانی‌ شده و آزاد شده !
میدونید از چی‌ آزاد شده بچه‌های خوب ؟
از بند
جهالت و بردگی و نادانی‌!!
و میهن را به پای بیگانگان دادن و بندهٔ ی
بیگانگان شدن !
آره آزاد شده بود که اسمش شد ...
ندا ، سهراب ، ترانه ، فرزاد
، شیرین ، اشکان
و هزاران هزار از این اسامی ...
بعدش میدونید چه اتفاقی‌
افتاد بچه‌ها ؟
یکدفعه دید صبح شده و تمام میهن و مردمش
آزاد شدن و
از این بقچه سیاه‌های گنده هم خبری نیست ...
صبح که از خواب بیدار شد با
خودش تصمیم گرفت
به راه خوابی‌ که دیده بره

Friday, September 17, 2010

ما انقلاب کردیم تا انقلاب هم ما را

بگفته ی آیت الله خامنه‌ای رهبر البته کبیر انقلاب اسلامی مردم در روز قدس نه تنها در شهرها که حتی در روستاها در انبوه جمعیت با شور و هیجان از این انقلاب و این نظام و این رهبر حمایت کرده و به جهانیان نشان دادند که ما انقلاب کردیم تا انقلاب هم ما را

Thursday, September 16, 2010


محمودی آخوندک مکتب نرفته دکتره ...
جان عمه ش این یکی‌ مابین ملاها پره...
گرچه دشمن مینماید با رئیس خبرگان...
میخوره شب تا سحر رو کون اکبر سرسره...
اکبری پیره ولی‌ محمود هنوز خواهانشه...
چون همیشه در بدر دستش پی‌ دامانشه...
کرده بر تن آن عبا ، عمامه را چون هاشمی...
لیک همواره دو چشمش از پی‌ تمبانشه

Wednesday, September 15, 2010

یاران !
این کلیپ را حتما تماشا کنید و ببینید که این رهبر علیل
گویا بازی دیگری در پس پرده دارد و قرار است احمدی نژاد را قربانی نماید و
از صحنه بیرون براند !! گویا قبیله‌ تمساح‌ها به جان هم افتاده اند


...!کشور خود را فدای عید قربان کرده ایم


تراز مرکزسروده‌ای تازه از مجید رحیمی
شادی مام میهن !

ما برای برق مجانی‌ و آب رایگان...
پای هر نالایقی را بوسه باران کرده ایم...
عشق میهن را خجالت نام دادیم و شبی...
دشمن خود را به منت صاحب جان کرده ایم...

هرچه را تا آن زمان آئین خود پنداشتیم...
از برای مصلحت در سینه پنهان کرده ایم...
تا نشیند بر لب دشمن تبسم از خوشی‌...
راه وی را در تسلط بر خود آسان کرده ایم...

گرچه او عمامه بر سر داشت ما هم تاج را...
بر سرش بنهاده وی را شاه شاهان کرده ایم...
تا که مجانی‌ نماید آب و برق خانه را...
خانه را یکجا فدای خان خانان کرده ایم...

آب مجانی‌ نیامد رفت میهن رایگان...
آری آری اینچنین ما درد درمان کرده ایم...
مرگ میهن دیده و بهر نجات جان خود...
در سفر افتاده ایم و ترک ایران کرده ایم...

حالیا ملت به زیر تیغ دشمن میکشد...
زجر دوران را و ما ناله فراوان کرده ایم...
‌ای عجب کز این هنر کامد پدید از دست ما...
کشور خود را فدای عید قربان کرده ایم!..

ما نداریم کم ز ملایان بجز ریش و عبا...
گرچه دنیا را ز فخر خویش حیران کرده ایم...
نام کورش بر لبان و عکس آقا در نهان...
مام میهن را چنین از کرده شادان کرده ایم !

مجید رحیمی ( شاپور فرخزاد) مونیخ ۲۰۱۰/۰۹/۱۴

Tuesday, September 14, 2010


فراموش کردن یک فاجعه یعنی‌ زمینه سازی برای فاجعه ی بعدی !!
یاران امروز ۲۳ سال از نسل کشی‌ تابستان ۱۳۶۷ که به فرمان آیت الله خمینی
صورت گرفت می‌گذرد ... امروز باید هریک از ما صدای مردمی باشد که به خاک و
خون کشیده شده و میشوند و هنوز سیاه چالها و سلولهای زندان‌های این نظام
خون آشام مملو از مردم آگاه و فرهیخته است که نمی‌خو...اهند دشمن این سرزمین
را به عنوان رهبر بپذیرند و این نظام ضد بشری را بر کشور خود حاکم ببینند
!! بر ماست که از آنان حمایت نماییم ... این قطعه‌‌ را تقدیم می‌کنم به
جان باختگان گمنام راه آزادی میهن ... روانشان شاد باد و راهشان پر رهرو!!

"گلزار خاوران "
جرمت صداقت ای دلير
حاشا ! كه تنها مانده ای
جانت گرفتند و تو در
روح زمان،جا مانده ای


گور تو پنهان شد كه ما
شايد فراموشت كنيم..!
بنگر چگونه در سخن،
هُرم نفس ها مانده ای


صد تير بر جان و سرت
آن پاره پاره پيكرت
در چاله ای پوشانده شد
اما كه پيدا مانده ای


تاثير جام زهر او
فرمان آن ديوانه خو
پايان غوغا كی شود؟
پژواك غوغا مانده ای


در گور سرد خاوران
چشم به عالم بسته ای
ای خا ر چشم حاكمان
حقا كه بينا مانده ای


بر ضد قانون بشر
عمری به يغما رفته ای
نامت نميدانم ولی،
جانا چه خوانا مانده ای


داغی! كه بنشسته به دل
كابوس خواب ظلمتی
جانت گرفتند و كنون
پاينده، پويا مانده ای


اين بودنت گويد به شب :
" ای دشمن اين سرزمين
تا مهر ايران در دل است
در كار خود وا مانده ای"

مجيد رحيمى - مونيخ ٣٠دى٨٧ - ١٩ ژانويه ٢٠٠٩

روی آدرس زیر کلیک کنید و تصاویر و اسامی قربانیان خاوران را ببینید
http://www.bidaran.net/spip.php?rubrique19