Saturday, May 16, 2015

چو باشد شاهنامه بر زبانم!!
روز ٢٥ ارديبهشت زادروز ابرمرد تاريخ ميهنمان "فردوسى طوسى" را گرامى ميداريم! 
و با او پيمانى دوباره ميبنديم كه شاهكارش يعنى شاهنامه را باز بخوانيم و بدانيم كه ما بى شاهنامه كشورى بوديم عربى كه نه از گذشته‌ی خود ميدانستيم و نه از نياكانمان! 
كه چه ها كردند و چه مى انديشيدند، 
و مهمتر از آن نابودى زبانى بود كه بى وجود آن ريشه هاى ما نيز مى خشكيد.
فراموش نکنیم که پایه‌های تاریخ و پیوست‌های اجتماعی هر کشوری در زبان آن کشور نهفته است!
و لحظه‌ای بیندیشیم به کشورهایی که نه تنها عرب زبان نبودند که برای خود زبان و فرهنگ و رسوم ویژه‌ی خود را داشتند ولی‌ امروز جزو کشورهای عربی‌ هستند و مجبورند زبان و فرهنگ و ارزش‌های آنان را ارج دهند، چرا که هرآنچه خود داشتند را از دست داده‌اند.
اشاره می‌کنم به جمله‌ی معروف ژورنالیست معروف مصری حسنیین هیکل: زمانی‌ که از او پرسیدند، شما با اینهمه تاریخ و آن هیبت و شوکت و قدرت چه شد که اینچنین فرهنگ و زبان و تاریخ خود را باختید و به آغوش عرب افتادید؟ 
او پاسخ داد: به این دلیل که ما فردوسی‌ نداشتیم!!
پس بايد شاهنامه اين شناسنامه‌ی ملى را قدر دانست و آفريننده‌ی آن را بيش از پيش شناخت.
چو باشد شاهنامه بر زبانم!!
تو بودى گر كه امروزم منت پارس
تو اى روح زبان اى شاه گفتار
نشاندى چون قلم بر كاغذ خود
به زيبايى كشيدى نقش پندار
به پالايش درآوردى زبان را
و دادى سال سى عمرت به اين كار
زبان پارسى را زنده كردى
تفو کردی تو بر این چرخ دوار!
عجم از تو دوباره جان گرفته
ز ديوانگى آن قوم بيمار
و اكنون كه هزار سال رفته
تو گويى كه زمانه گشته تكرار
دوباره گشته ميهن پاى در بند
گرفتار همان قوم و همان نار
وگر اين بار نه، صد بار ديگر!
بگردد تيره تر از اين شب تار
چو باشد شاهنامه بر زبانم
فروريزد ز وزنش شوكت دار!
مجيد رحيمى ٢٥ ارديبهشت ١٣٩٤ مونيخ


Thursday, May 14, 2015

روز جهانی‌ عشق است امروز!
اما در یک کشتی‌ در سواحل دریای تایلند عدّه‌ای میانماری در یک کشتی‌، روزهاست که بی‌ آب و غذا به زمین و زمان التماس قطره‌ای آب و لقمه‌ای نان میکنند... تا کنون تعدادی از آنها از تشنگی و گرسنگی جان داده‌اند!!
امروز روز جهانی‌ عشق است! 
و مردم جهان میلیاردها دلار صرف اثبات عشق خود به دیگر انسانها میکنند...

جهان را ننگ باشد زین تحمل
که تنها میزند بر مرگ ما زول
سخنگویان پر حرف جهانی‌
ز حق آدمی‌ گویند و از گل

پشیزی بهر ما ارزش ندارد
اگر باشد نوایی به ز بلبل
کنون یک لقمه نان و قطره‌ای آب
میان زندگی‌ با من بود پل

به مردن گشته‌ام محکوم، زآنکه
فقیرم در جهان، یک آسمان جل
جهان را ننگ باشد زین تحمل
که تنها میزند بر مرگ ما زول!!
مجید رحیمی ۱۴ فوریه ۲۰۱۵ مونیخ
روز پدر! یا والنتاین...
پدر شدن آسان است، پدر بودن اما بسیار دشوار!!!! 
همینطور نام عاشق به خود گرفتن آسان است، 
اما عاشق حقیقی‌ بودن بس دشوار...
اگرچه این روزهای قراردادی فقط به صورت سمبلیک در ماه شمار و سالشمار کشورهای جهان قرار داده شده تا یک روز مشخص برای مادر یا پدر و یا حتی عشق وجود داشته باشد!
اما آیا ما که روز خواهر یا برادر یا روز فرزند نداریم، به آنها بی‌ اعتنا هستیم؟ 
و یا دیگر روزها ما عاشق نیستیم؟ و دوست داشتن را فراموش می‌کنیم؟؟
پس این روز نیست که محبت و احترام را گسترش میدهد بلکه مهر و عشقیست که در دلهای ما جاریست، و این مهر و عشق از اندیشه و گفتار و عملکرد یا کردار ماست که چون بذری در دل‌ اطرافیان ما کاشته میشود و به هنگام سر بر آوردنش فضای دلها را رنگین از عطر دوست داشتن و مهرپروری میسازد.
باشد که گفتار ما شبیه به کردار و اندیشه‌ی ما باشد تا روزگار بهتری را برای خود و اطرافیان فراهم سازیم! و در این راه هر قدر هم که اشتباه کنیم مهم نیست، چرا که هدف زیباست و این اشتباهات تا زمانی‌ که مداوم تکرار نگردند و اشتباهات به عمد نباشند، خیلی‌ هم زیبا و سازنده خواهند بود!!!
پدران عزیزم در هر کجای جهان، زیبایی در بودن در این مقام انجام وظایف آن است... بوسه بر دست چنین انسانهایی میزنم!!
و امیدوارم من هم هرچند ناچیز توانسته باشم در این راه قدم بگذارم...
این هر دو روز را به تمامی کسانی‌ که به مهر و دوست داشتن ایمان دارند شادباش میگویم!!
مجید رحیمی ۱۴ فوریه ۲۰۱۵ مونیخ

Tuesday, May 12, 2015

منزل آخرت رو اینجور بدنام نسازیم!! 
تو راه رفتن به منزل دوستى 
خواستم ميونبر بزنم و از تو قبرستون عبور كنم
به چند مورد برخورد كردم
اول اينكه چقدر اين قبرستون قديمى و زيباست
دوم اينكه چه خرجى براى اين قبرها و نگهداريشون ميشه
و سومى هم اينكه
چقدر زن و دختر جوان يا مادران همراه كالاسكه‌ی بچه از اينجا عبور ميكنند...
كى ميدونه اينها رو؟
آخه چجوریه که اینها قبرستونهاشون هم باید اینجور با صفا و امن باشه، و باغ و بوستان ما همراه با ترس و لرز!؟؟؟
--------------------
با دوست پزشکم که بیش از نیم قرنه که در آلمان زندگی‌ میکنه صحبت می‌کردم، میگفت: من هنوز هم از قبرستون میترسم!!... 
یعنی‌ ببینید که گفتار ویرانگر نسل و نسلهای گذشته‌ی ما چطور هنوز بعد از دهه‌ها در سر و روان و روح کسی‌ میتونه باقی‌ باشه... با بچه هامون اینکار رو نکنیم و اینجور نام عزیزان خودمون رو بعد از مرگ خراب نکنیم و منزل آخرت رو اینجور بدنام نسازیم!! 
آخه مگه قرار نیست آخرش خودمون هم به همینجا بریم؟؟؟؟


Sunday, May 10, 2015

تفاوت بمبهاى شرق و غرب!
دو تا كشور كه هر دو يار الله
و هر دو غرق ايمان به محمد
نماز و روزه شان هم لحظه‌ای ترك
نميگردد! ولى بدتر ز هر دد!
بپردازند پول مردم خود
به غرب و شرق تا آنكه مهمات
بگيرند و بريزند تا كه نابود
شود يك ملتى، هيهات هيهات!

ولى بيچاره مردم گرفتار
اسير حسرت يك لقمه‌ی نان
تماشا ميكنند اين نمايش
كه آخر كى بگيرد قصه پايان؟

"و من گويم: عزيزم تا تو اينگون
تماشا ميكنى بر سرنوشتت
ندارى حق يكذره گلايه
ز سختى و ز اين دوران زشتت!"

بريزد بمب غربى روى خانه
و ساكنان آن خانه همه شاد
كه چون بوده ز غرب و نى ز مسكو
شود روزى دوباره خانه آباد
كه اين بوده هميشه خصلت غرب
مثالش هم ژاپن يا آنكه آلمان
و اين هم از سر آنست كه اين غرب
خدا و مذهبى دارد و ايمان
ولى اين چين و روس از خدا دور
كه حتى مردمانش نيز مجبور
به كار و زندگى هر روز و هر شب
چنان است كه ز آن بهتر بود گور!

"و من گويم: عزيزم بمب شرقى
چو بمب غرب با دست مسلمان
بريزد بر سرت با آيه هاى
برون آورده گرديده ز قرآن
و تا تو ناظرى و غير آن هيچ
بدان احوالت اين است تا قيامت
مگر روزى كه برخيزى و دستت
به زانويت برى، اى راست قامت!!"
مجيد رحيمى ١٠ مى ٢٠١٥ مونيخ

Friday, May 8, 2015

خواب و بیداری!
ای آنکه گمان کردی، مهرت ز دلم رفته
رفتی‌ و رها کردی آن خانه‌ی گرمت را
با رفتن خود بردی، شادی شب و روزم
آن مهر دل‌انگیز و، آن بوسه‌ی نرمت را

من بی‌ تو رها گشتم، در عالم بی‌ راهی‌
رفتم به رهی شاید، تا آنکه تو را یابم
دیدم که فقط یک ره‌، باشد به دلم چاره
وآن است که شوم بیدار، بینم که کنون خوابم!!

مجید رحیمی ۸ می‌‌۲۰۱۵ مونیخ

Thursday, May 7, 2015

محصولات باد!!
در خاورميانه، چون باد كاشته بودى
صد آرزو در پى، آن باد داشته بودى
بيچاره مردمان را، مثال بره و بز
بديده‌ی حقارت گويا پنداشته بودى
گمان كردى كه اين باد، چون صده‌هاى پيشين
در دوران كودكى، در منطقه بميرد
تو آنسوى زمينى، كجا تواند اين باد
گذشته از دو دريا، سراغ تو بگيرد؟
هر آنچه كاشته بودى، امروز گشته طوفان
همراه پاسخ تو، آمده در خانه‌ات
شايد كه دردت آيد، زآنچه بما نمودى
آندم كه ايستاده‌ای، ميان ويرانه‌ات
آخر مگر ندانى؟ كه شاعرى سروده
بذر هرآنچه را كه، دستان تو بكارد
چه بد، چه خوب عاقبت، روزى بنام محصول
ز لطف اين طبيعت، بر روى تو ببارد!!
مجيد رحيمى ٧ مى ٢٠١٥ مونيخ